حضور…

مارس 23rd, 2012

و اگر میشد…
برهنه میشدم و…

خودمو بی هیـــچ ترس و شرمی میسپردم به دست نگات
که تمام تنم بشه کلمه .. از دهن تو بشنوم خودمو
.
.
.
.
.
افسوس که نمیشه .

ماجرای من و من برای یک کارتونیست درک نشده !!!

مارس 13th, 2012

*از این جایی که من هستم تمام شهر ملومه
کنارم خیلیا هستن ولی*
احساس آدمی را دارم
که یک نفرش مرده است .
آن یکنفرش الان نه
کسی که یک نفرش خیلی وقت پیشا
مرده است وجای خالی اش همیشه هست.
و «من » هنوز عزادار آن یک نفرش است
و همیشه یک جاهایی هست که «من» آنجا برود و « او » در آنجا نباشد
و «من » دلش تنگ بشود برایش
و بعدا به خود بیاید که
اصلا یک بار هم باهم اینجا نیامده بودندکه !!!
بله و اینطوری میشود که
آن یک نفر انگار همیشه کم است.
و این طوری میشودکه ما وقتی به شما میگوئیم که «ما همیشه عزادار خودمان هستیم » شمابایدبدانید که خب یعنی چه .

- برای کارتونیست درک نشده عزیزِ فهیمی که حضورش به موقعِ هست ، یک غنیمت است برای آنکس که قدر داند.
* آهنگی از ابی با ترانه ی مونا برزویه.