پارو نزن برادر رسیدیم !!!

خرداد ۲۲م, ۱۳۸۹

خب به حول و قوه الهی تا همین آب باریکه هم قطع نشده بهتر است که بالاخره این کی بورد لامصب را به زور در دست بگیرم .
پـیش تر از هر چیزی باید بگویم که وقتی برای بیان تاسف ندارم چرا که بی شک نمیتوان به جای هیچ لحظه ی رفته ای در زندگی ، باز دوباره زندگی کرد . اصلا آیا به جای کدامیک از خونهای ریخته شده میتوان دوباره کودک زائید تا بزرگ شود تا درست تر بالغ شود ؟!؟!
اینروزها متاسفم بابت همه ی سستی ها و کرختی هایی که بعد از یک سال افکار من و دوستانی امثال من را در برگرفته .

بابت تمام عصبیتهای این روزهایم ، بابت چراغی که حالا دیگر به کورسوئی هم نمیماند . اصلن انگار در این مملکت هیچ چیزی را نمیشود درست شروع کرد و درست ادامه داد .

هر بار که به نمایشگاه کاغذهایی که دوروبرم جمع کردم نگاه میکنم میبینم برعکس مردان کاغذی هیچ کدام از مردان و زنانی که توی این عکسها هستند و تا امروز هم هنوز احترام من را بر می انگیزند، کاغذی نیســتند .. نه ..اصلا نه اینکه آن بیچاره ها کاغذی باشند.. نه .. فقط وقتی در امروز من هنوز کسیکه ناموس کسی نیست تکلیفش را برای راه رفتن در خیابان نمیداند من چه طور باید به عدد فکر کنم ؟!؟!؟ نه . دیگر هیچ عددی مرا به هیچ حماسه ای نزدیک نمیکند .

آخر وقتی خبر فوت یک گربه شل یا یک موش کور در آفریقای مرکزی هست دیگر چه کسی به اتفاق امروز اهمیت میدهد ؟ وقتی لارجر باکس را نباید با وکیوم اشتباه گرفت دیگر اینکه چه کسی چرا با کی برخورد فیزیکی کرد چه اهمیتی دارد ؟! در کل تن شعبون بی مخ و حسین رمضون یخی، سلامت که به مدد همین عناصر خدوم است که آدم با ۴ ستون بدنش در میابد ، نسلی که دنده هایش شکستــــ چرا دیگر لبخند نمیزند .

امیدوارم همانطـور که بنده دبگر اساسا نه هیچ زاغچه ای را بر سر هیچ مزرعه ای جدی میگیرم و نه کاری به کار ستونهای قطور چرخ فلک دارم این خوابهایٍ مجروح ٍشبهای استرس ، هم دیگر دست از سرمــا بردارند و مارا بیش از این جدی نگیرند .

فعلا تنها خوشالی ام از این است که علیرغم اینکه قطار زندگی این قدر سریع و پرشتاب برایم در حرکت است به مدد خوردن پسته به جای غصه از پخش و پلا کردن کلی راه حلهای خروج از بحران در جهت شاد سازی خود و دیگران – حتی پس ازصدای برخورد استکان نعلبکی – کوتاهی نکرده و راه خودم را میرومـــ علیرغــم   اینکه سنم به شدت راه خودش را میرود .
باتشکر برادر . به برو بچه ها هم سلام برسون /….

یه روزی میاد که…!!!

خرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

اصل قضیه همچنان این است که مشکل ما موی جوانان، آستین کوتاه ،اختلاط بین دختر و پسر در دانشگاه و از این قبیل مسائل بی ناموسی است وگرنه چه دلیلـــی دارد که هی به دانشگاهــها درمــورد میزان سانتـی متر پاشنه کفــش و بلندی مقـنعه دختران و رنگ لــباس پسران هی ابلاغیه و اخطاریه بدهند و دریک دانشـگاه واحـد از هـر چهار درب ، واقع در چهار منطقه سوق الجیشی / جغرافیائی ، مراقبت باشند!!!

حالا این ها که خوب است ، وقتی قانون گسترش راهکارهای اجرائی حجاب و عفاف !! وارد شخصی ترین حریم زندگانی ات شــدند آنوقت است که باید هر روز قبل از خروج از منزل با خودت کورس ارزشهای جامعه ات را مرور کنی و درنهایت خود را فــردی ارزش مدار و جامعه پذیر جلوه دهی و درخلال برنامه ها هم همیشه به خاطر داشته باشی که اگر در این کار کوچکترین قصوری به خرج بدهی هر آن امکان دارد یک میلــیون و سیصد هزار تومان ناقابل بسلفی ، چون دیگــرهمگان میدانــند که : ” اگر کار فرهنگی در گسترش حجاب نتیجه ندهد ممکن اســت مسئولان مجبور به استفاده از زور شوند. ” *

همیشه میدانستم که روح ـبر بدن غالب است و باطن برظاهر و همانا هر کاری که با زور تحمیل شود به مفت هم نمی ارزد که هیچ بلکه روح و روان فرد را هم خدشه دار میکند ولی خب اگر به روح اعتقاد داشته باشی و قرار باشـــد با زور پوششت را ســفت بگیری انگـــار که یکی بیاید بگوید « ای تو روحــــت » چه فرقی میکند؟!؟ ./…

حیف …. حیف که تحمل پسرکی که تی شرتش در محیط با پخش صدا ، تغییر وضعیت تصویری میدهد را ندارم …
حیفـــ که قدرت رویاروئی با دخترخانوم باشخصیتی که پس از ۴ درجه تغییــر رنگ پوستش لهجه اش را هم عمل کرده ندارم …
حیف که همه ی این زرق و برقهای دنیا در نظرم هیچ استـــــ…. لکن همانا هیچـگاه فکر نمیکــردم که ” بالاخره یه روزی بیاد که نمیدونی کی هستی ؟!؟

* رئیسـکمیسیونمرکزامورزنانوخانواده ریاستــجمهوری