من خارجکی

نام من روزالین فرانکلین است . در لندن متولد شده ام .یک محققم . در دانشگاه کمبریج لندن درس خوانده ام . جائیکه امکانات تکنولوژیکی دپارتمان ملکولی اش تا حدی است که در ۲۵ سالگی موفق به اخذ درجه دکترا در زمینه بیوفیزیک ملکولی شدم .بنده پس از تحقیقات شبانه روزی ام موفق به ارائه فرم قابل قبولی از ساختار ملکولی DNA (ماده حیاتی ژنتیکی ) شدم . اما پس از آنکه راندال (شاگردم )گزارشها و نتایج انتشار نیافته مرا در یک سمینار غیر رسمی منتشر کرد دو محقق دیگر به نامهای آقایان واتسون و کریک که همزمان درحال تحقیق بودند بدون اطلاع من توانستند به این گزارشها دسترسی یافته و با درکنارهم قراردادن کلیه نتایج من پازل ناتمام خود را کامل کرده و نظریه اصلی « ساختار DNA» را ارائه کنند ، این دو بدون بردن نامی ازمن (جز درانتهای نسخه ای از تنها یک گزارش خود) موفق به ارائه این نظریه اساسی شدند. من حالا در سن ۳۷ سالگی قرار دارم ومیدانم بر اثر انجام تمام تحقیقاتی که در زمینه کریستالوگرافی با اشعه x انجام داده ام مبتلا به سرطان شده و دیر یا زود خواهم مرد اما با این حال بازهم به تحقیـقات خود دراین زمینه ادامه میدهم و حتی در مواقع زیادی با این دو نفر نیز مشورت میکنم . البته این یکی از آن خصوصیات خارجکی من است که یقینا در نسخه پرژنم وجود ندارد. حقیقتش این است که گاهی که توی مرکز تحقیقاتی مجهزم لم میدهم و فکر میکنم ، میبینم که اگر نسخه ایرانی ام ۵۱ سال بعد میخواست در دپارتمان مربوطه اش این کار را بکند یقینا نمیتوانست . ای کاش تونلی از زمان وجود داشت تا او که تبحرش در به توبره کشیدن خاک دپارتمانهای علمی است مقداری از خاک آنجا را برایم در توبره میاورد تا مطالعات ملکولی ای روی آن انجام میدادم . من همه عمر کم حرف و ریز بین بودم وبه جزئیات گاه بیش از کلیات اهمیت دادم و درست به همین خاطر است که حس میکنم این ویژگی ام نتیجه ای جز به فنا رفتن کلیات برایم نداشنه است اصلا اینها از خصوصیات بین المللی من است گویا . بگذریم …
مطمئنم هر کسی دیگری به جای من بود چوبی عظیم در آستین این دو برادر محقق میکرد . یقینا همین دو پس از مرگ من به واسطه ارائه این نظریه سری تو سرها در خواهند آورد . راستش این آخر عمری خیلی دارم با خودم فکر میکنم .
پسانوشتار روحی روانی : واتسون و کریک جائزه نوبل را برای این کشف تاریخی ۴ سال پس از مرگ روزالین فرانکلین که در سن ۳۷ سالگی در اثر ابتلا به سرطان میمیرد از آن خود میکنند ، بدون اینکه نقش کلیدی تحقیقات شبانه روزی روزالین فرانکلین در مورد کشف « اساس فیزیکی حیاتی ترین جزء ماده ژنتیکی بشر» در نظر گرفته شده باشد . واقعا مایه مباهات و انگشت صفا به دهن گزی دارد که نسخه خارجکی آدم هم رکب علمی خورده باشد !!!
بازی نسخه خارجکی به دعوت من و من عزیزم
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۸:۳۲ ق.ظ
من خارجی مخی داشتی. . .با ما می پری؟
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۹:۰۲ ق.ظ
منزل نو مبارک…
این شد…
فقط افزونه ی جلالی رو فعال کن تا تاریخ آرشیو شمسی بشه و تاریخ نوشته ها نیز !
یا حق
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۹:۳۶ ق.ظ
روزالین! این روزهای آخر یه سری به بنگاه من بزن شاید این روزهای باقیمانده برات شادتر بگذره در ضمن یه سر هم پیش ماریا برو تا عکس یادگاری ازت بگیره که بعد از رها شدنت از زجر این زندگی فلاکت بار حداقل یه یادگاری ازت داشته باشیم!
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۹:۵۰ ق.ظ
رزالین جان شنیده ام در ایران شهری وجود دارد با یک زیارتگاه مذهبی و یک گنبد طلایی….پای پیاده یا حتی شده سینه خیز به زیارتش برو….دستت که به زری برسه شفا پیدا میکنی…یه همشهری کره ای داشتیم که دکتر ها جوابش کرده بودن …یه شب یه آقای سبز پوش و نورانی به خوابش اومد …گفت :کیم شین جونگ…گفت:بله آقا…آقای سبز پوش گفت:بله و درد …بله و مرض…پاشو بیا زیارت ویه آوازی خوند با این مضمون آمدی زیارت واسه چشم چرونی؟…کیم شین جونگ گفت:آقا اسمتون چیه؟…آقا سبزه گفت:کوچیک شما عباس قادری!
امضا:چوفیرزونگ
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۹:۵۴ ق.ظ
آفرین …
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۲ ق.ظ
آه روزالین می شه یه لطفی بکنی و قبل از این که به دیار باقی بشتابی یه کرمی چیزی برای این پوس پوس شدن کشف کنی؟!!
×بابا خارجکی!!
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۸ ق.ظ
دوست من در محیط جدید چه می کنی؟
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۵ ق.ظ
خیلی خوب بود
…
ما رو که پوست شوکولات هم حساب نکردند که دعوت کنند
هی
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۵ ق.ظ
خانم فرانکلین باور بفرمایید وقتی سرگذشتتان را خواندم از عصبانیت روی عکس واتسون و کریک در کتاب زیست شناسی دبیرستان شاخ کشیدم و به مرد ه و زنده شان فحش دادم.فکر نمی کردم که شما نسخه ایرانی دوست من باشید.باور بفرمایید که جامعه زنان معترض خدمات ارزنده شما به علم زیست شناسی سلولی و مولکولی را فراموش نخواهند کرد.توصیه می کنم در نسخه ی بعدیتان رئیس دانشگاه هاروارد شوید!
پی.اس:وبلاگت باز نمیشد!آدرس اینجا رو با بدبختی!پیدا کردم.خیلی خیلی خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم.ماچ.ماچ.(ماچ مجازی که ممنوع نیست؟ماسک زدما !)
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۲:۳۰ ب.ظ
خواهرم دستگیر شده
اونم برای فعالیت در ستاد موسوی
همین!
اعصابم هم بهم ریختس
خیلی………
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۳:۰۲ ب.ظ
چقدر جا جا میکنی بچه!
چقدر موضوع من خارجکی ات جددی بود!
چقدر چقدر گفتم:)
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۳:۰۵ ب.ظ
دو تا چقدر دیگه:
چقدر پست گذاشتی اینجا که اومدی!
چقدر جات راحته معلومه که نوشتنت میاد!
همین!
آبان ۶م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۵ ق.ظ
هی هی هی… تا بوده چنین بوده
آبان ۶م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۳ ق.ظ
باحال بود..جدا این بازی انقدر مهیج بود که هر وبلاگ نویسی را وسوسه می کند.
خوشحال می شم از نوشته من هم دیدن کنی.
ارادت
آبان ۶م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۹ ق.ظ
ای وای روزالین !تو چقده خفن بودی ما نمیدونستیم !!با من دوست میشی؟؟
آبان ۶م, ۱۳۸۸ at ۱:۱۸ ب.ظ
سلام
همون بهتر که روزالین نبودی ( خدا نکنه جهت سرطان اولا ).
دوما وگرنه بابت کشف که هیچ دلارا رو بگو وحشتناکه پست فطرتای پلشت .
سوما همه ما خیلی کارا کردیم ولی نونشو کسای دیگه میخورن .
مگه نه ؟
آبان ۶م, ۱۳۸۸ at ۴:۵۲ ب.ظ
عالی بود بانو
آبان ۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۴۹ ق.ظ
این مردای لعنتی !
آبان ۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۸ ب.ظ
بدک نبود
آبان ۸م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۱ ق.ظ
آخه کامنت خصوصی داری که رمز رو برات بفرستم؟
الان اگر من اینجا بنویسم که رمز اینه:
pool_bede
اون وقت عالم و آدم می فهمن. باید اول زیر ساخت ها رو فراهم کنی خب!
آبان ۸م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۳ ب.ظ
همین داشتم فک می کردم چه با حال که دارم با خانم دی ان ای اصلی گپ بلاگی می زنم و تف لعنت به روح اون دو دزد میزنم! توی کتاب خونه ایالت ما شرح حال شما رو نوشتن! نوادگان شما هم انگار جزیی از مردمان ما هستن. چقدر دوست آشنا دارم توی این ایلات باید شب جمعه همه رو جمع کنم و کنار ساحل به یاد رفتگان و نرفتگان شراب قرمز بخوریم و خاطراتی رو دور هم بگیم!!!!
آبان ۹م, ۱۳۸۸ at ۷:۵۱ ب.ظ
نگاهش کن تو رو خدا
اینقدر اینور اونور نپر
لابد فردا غریبگی ۳ رو میخواد بنویسه
جوونی دیگه
آبان ۹م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۴ ب.ظ
دم این خارجکی هاهم گرم!
حالاتومیگی نتیجه آزمایشهاوتلاشهای یکیوکش رفتن پس ماچی بگیم که آثارباستانیمون روکش رفتن گذاشتن توموزه هاشون البته گاهی فکرمیکنم بهترکه بردنداینجامیموندیادراثربی توجهی تخریب میشدیاآب سدول میدادن پشتش تانابودبشه یابخاطرترویج فرهنگ شاهی وطاغوتی ۱۰۰۰تابلاسرش میاوردن
آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۵:۰۵ ق.ظ
خانوم رزالین عزیز.
خوب نیست در این روزگار وانفسا که هر آینه تیزی خنجر نارفیق پشت انسان را میدرد، آدم به فکر این باشد که حالا که واتسون و کریک مرده اند بگذار یک دوتا لگد هم به جنازه شان بزنم. کدامین محکمه و بر اساس بی اساس کدامین سند این اتهام را که شما مطرح میکنید ثابت کرده است ؟ آیا جز این است که عده ای میخواهند تمام ندانم کاری ها و اسکول بازی های خود را تحت این اتهام زنی های واهی بی اهمیت جلوه دهند؟ آیا جز این است که سرطان گرفتن یک زن ۳۷ ساله به دستمایه ای برای مظلوم نمایی عده ای بی همه چیز بدل شده است؟ آیا شرم نمیکنید؟
بدانید دیری نخواهد پایید که همگان در پیشگاه عدل الهی پاسخگوی دروغ ها و تهمت ها و کثافت کاری ها و بی ناموس بازی ها و دزدی ها و پلشتی ها و … ها و … های خود خواهند بود. و آن روز است که هزاران در هزار از این وبلاگها به کار نیاید و حق در محضر حق عیان شود.
مرگ بر دیکتاتور
یا حسین میرحسین
نه شرقس نه غربی ، دولت سبز ملی
آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۵ ق.ظ
[...] آنشرلی، تلخون، یک انسان، جامه قبا، فرانی، شادی، وهم [...]
آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۴ ب.ظ
یعنی واقعی نبود این؟!
آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۵ ب.ظ
من کامنت نذاشتم! اینو کی گذاشت آیا!!!!
آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۳:۳۵ ب.ظ
عرض ادب و ارادت
آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۸:۲۴ ب.ظ
آدرس وبلاگ جدیدم …
آبان ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۱۷ ق.ظ
سلام از طریق اویسنا باهات آشنا شدم…
از این بازی و فردی که تو انتخاب کرده بودی هم بی نهایت لذت بردم…
از اونجا که رشته ی من هم مرتبط با مولکول و dna هستش لذت بیشتری بردم و از قل خانوم فرانکلین رو می شناختم و همیشه از دست اتسون و کریک نامرد حرص خوردم…
اگر من جای روزالین بودم…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشحالم از آشنائیت ..منم حرص خورد م .
آبان ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۹:۳۷ ق.ظ
هان؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ZzZzzzzzZZZZZZzzZzzzzZZZzZz????
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۳:۰۷ ق.ظ
روزالین فرانکلین ها در این عالم فراوانند.
خوشحالم که دوباره پیدایت کردم.
___________________________________________________________
مرسی عزیز